عنوان   اللهم الرزقنا حج بيتك الحرام ...
   تاریخ   29 / 02 / 1391

خبر را كه مي‌شنوي اول برايشان خوشحال مي‌شوي و بعد ..

نزديك‌ترين‌هايت به سفر مي‌روند و تو فقط بايد بدرقه‌كننده باشي ..

سفري كه هميشه آرزوي رفتنش را داري ..

هر چند قول دادند دعايت كنند .. به يادت باشند ... قول دادند كه دلت را ببرند ..

ولي .. ولي دل عاشقت راضي نشده ..

اين‌بار انگار جنس دلتنگيت با قبل‌ها خيلي فرق دارد ..

خودت را بين بچه‌هاي حلقه جا دادي .. دلخوشي كه عضو حلقه ي عمره دانشجويي هستي ..

هر چند كه راهت ندادند .. هر چند كه دعوت نشدي .. عاشقي نكشيدي ... پشت درهاي بقيع نباريدي ..

خاطره‌ي سفررفته‌ها را مرور مي‌كني و دلت تنگ‌تر مي‌شود ..

اولين سجده مقابل كعبه ... سلام به پيامبر مهرباني‌ها ..

نخلستان‌هاي مدينه ..

مزار گمشده ..

 

انگار اينجا دعوت شدي كه بسوزي و حسرت بكشي ..

ببيني هر چه را كه نديدي ..

انگار اينجا دعوت شدي تا بباري تمام ابرهاي آسمان را ...

شايد خدا به حرمت مهمانان حريم حرمش، گوشه چشمي به تو بيندازد ...

به خودش پناه مي‌بري و زير لب زمزمه مي‌كني ..

اللهم الرزقنا حج بيتك الحرام ...

   نویسنده:  رعنا فرزانه    ( 4 ) نظر    
   عنوان   كمكم نمي‌كني آيا؟
   تاریخ   21 / 02 / 1391

ارباب من! هرچه نگاه مي‌كنم همه را مي‌بينم جز روي دل‌آراي تو نازنين را..
همه چيز و همه كس را مي‌شنوم جز صداي دلرباي تو را..
نكند آنقدر از تو دور شده‌ام كه نمي‌بينمت و نمي‌شنومت.. تو نزديك‌تر از آن هستي كه حتي تصورش را بتوانم.. اما اين منم كه دور مانده‌ام از تو.. اعمال و كردارم من را از تو چندان دور كرده است كه انگار نيستي.. خدا نكند كه رانده شوم از تو..
مولاي من! مي‌دانم كه تو حاجبي نداري.. مي‌دانم كه تو براي مردم، پرده‌نشيني نمي‌كني.. اما اين اعمال ماست كه پرده‌اي شده است بين ما..
ارباب رعيت نواز من! چه سخت است همه را ببينم و تو را نبينم.. و چه دردناك است همه را بشنوم و تو را نشنوم..
مي‌خواهم پنجره‌ها را باز كنم تا نور تو در اعماق وجودم بتابد.. مي‌خواهم پرده‌ها را كنار بزنم تا عطر نفس تو در جانم رسوخ كند..
اما شيطان قلدرانه ايستاده و نگاهم مي‌كند..
كمكم نمي‌كني آيا؟

   نویسنده:  سیدمحمدرضا واحدی    ( 6 ) نظر    
   عنوان   سرگشته و حيران
   تاریخ   15 / 02 / 1391

حاجیان در صحرای عرفات جمع شده بودند و در آن میان کاروانی بود از ایرانیان مقیم آمریکا...
مردی با همسر تازه مسلمان شده اش در آن کاروان به چشم می خورد.
اما مرد مضطرب بود و دلش ملتهب...!
- چه شده؟! سرگردانی؟! به دنبال چه می گردی؟!
- همسرم...همسرم را گم کرده ام ... با هم بودیم ، لحظه ای چشم برداشتم و در این شلوغی او را گم کردم!نگرانم...!
با هم به همراه چند نفر دیگر به دنبال ایشان گشتیم...
دقایقی گذشت...؛ به چادر خودمان که رسیدیم همسر او را دیدیم اما با چشمانی پر از اشک و با حالتی مثال زدنی...
مرد گفت: تو را چه شد و چطور اینجا را پیدا کردی...؟!
و او گفت:
به ما از امام عصر مان گفته بودند که ایشان همه جا به احوال ما آگاهند... لحظه ای که به خود آمدم و خود را در این جا گمشده دیدم ؛ ایشان را صدا زدم و نامشان را خواندم...
اندکی بعد مردی آمد و مرا تا به اینجا رهنمون شد!... و از او تشکر کردم و نامش را پرسیدم...و او فرموده باشند: من همانم که صدایش زدی...!

مگر جز این است که در این برهوت کویری همه ما گمشدگان دوران غیبتیم؟!
مگر نه این است که بیابان عالم وجود بی آب مطهر حیات بخش مولایمان تبدیل به گلستان می شود؟!
مگر دلمان مدت ها آواره و حیران نیست...؟!
ای امام مهربان...
شهادت می دهم که دلمان مدتهاست ما را به گمراهی های زمانه کشانده و گم شده ایم...!
ای نازنین دلدار...
گواهی می دهم که سال هاست کاممان از تلخی جور و ستم ظالمان خون است و تشنه است به ماء شیرین معین شما ...!
اگر سالهاست دیده ای از دیده گانمان به رخصار زیباتر از ماهتان منور نگردیده ، جز قصور ما چه غذری موجه است؟!
ای خوبترین یوسف...
در هجر تو هر صبح و شام نامت را بر لبان زمزمه می کنیم...
به نگاهت امید داریم و امیدوار!
دلمان برای چشمانتان تنگ است...
لحظه ای و استجابتی...
ای مولای زیبایی ها...!

پ.ن: اين پست رو آقاي حسام الدين مقدس زاده، نويسنده قديمي حلقه سال 88 ثبت كرده بودن كه به دليل جا به جايي هاست، تو آرشيو نگهداري مي شد.


   نویسنده:  حسام الدین مقدس زاده    ( 4 ) نظر    
12345678910...

گروه وب سایتهای موسسه فرهنگی هنری تارونه