************** این سایت، هر هفته پنجشنبه یا جمعه ها به روز می شود. اسامی دوستانی که برای نوشتن مطلب در سایت اعلام آمادگی کرده اند در ذیل اعلام می شود. که هر هفته، هر نویسنده بر اساس نوبت داده شده، پست خود را ثبت می کند حاج آقا واحدی جناب شهيد گمنام جناب آقاي سيّد ياسين حسيني سركار خانم شكارچي سرکار خانم زهرا ياهو سركار خانم اعظم مولايي سركار خانم مرادي جناب آقاي مقدس زاده سركار خانم فرزانه
داشتم راجع به موضوعی که هفته ی قبل برگزیده بودم برای حلقه و حلقه ای ها فکر میکردم که یکباره پرنده خیال به عاشورا پر کشید و به روز عاشورا به واقعه ی عاشورا به این که چقدر زود رفت. جقدر غریب شد امسال...
شاید هم من دیر بیدار شدم برای کسب معرفت از دانشگاه ادبش...
ناخودآگاه یاد شب های لشکر 23 افتادم که توی نگهبانی اردوگاهش روی تپه ی جنوبی با دلی شدیدا شکسته با خودم زمزمه میکردم:
خداحافظ ای برادر زینب
خداحافظ سایه ی سر زینب...
خداحافظ ای علم های چشم به راه علمدار...
خداحافظ ای پیراهن های مشکی...
خداحافظ ای تکیه های حاصل از چادر مشکی های مادرهای تسلی بخش رباب...
خداحافظ ای سیاهی ها...
خداحافظ ای روضه های علی اکبر ؛ علی اصغر و قاسم
خداحافظ ای (( سردار حرم سید و سالار نیامد... علمدار نیامد...)) یه دفعه همینجوری دارم زمزمه میکنم این نیامدها رو، یادم افتاد و یه دفعه جرفه ای تو ذهنم زد که راستی این جمعه هم آمد و شد و آن یار نیامد...
خداحافظ ای زنجیرزنها و خداحافظ ای زنجیرهای بی طاقتی که روی شانه های حسینی ها آروم میگرفتید....
می خواستم بنویسم خداحافظ ای سینه هائی که همراهی کردید زینب رو تو داغ برادر و رباب رو تو داغ شیرخواره و سه ساله نازدانه رو تو داغ بابا و خداحافظ ای سینه زنها؛ که دلم رضا نشد. مگه میشه یاد و خاطر عاشورا و ارباب بی کفن رو از سینه ها به فراموشی سپرد که هیچ، حتی کمرنگش کرد...
با این که عاشورا گذشت اما مولای مهربونم منو ببخش که همچین اشتباهی کردم و همچنین فکری زد به سرم. نه آقا... نه مولای خوبم، آقا همونطور که یادگاری مانده از ------- کل ارض کربلا و کل یوم عاشورا، برای ما و دلهامون غیر از این هم نیست و همه روزها برامون عاشوراست و همه جای زمین برایمان کربلا. راستی ارباب خوبم و مولای مهربونم گل نرجس که گل همه شیعیانی این همیشه تو دلم هست که همیشه تو این کربلاها دلمون به یاد جمکران و یار سفره کرده اش هست...
بیاد سفر کرده ی غریبش... آری امام زمان از همه ائمه غریبتر است. بخدا قسم از غریب هم غریبتر...
در نظر بگیرید امام زمان {عج} از امام حسین {ع} هم غریبتر است. چرا که حسین علمدار و هواخواهی داشت به رشادت ابوالفضل {ع} جوان موذن و شبیه جدش داشت بنام علی اکبر {ع} سرباز شیرخواری داشت جانفدا و غیور بنام علی اصغر {ع} و عون و جعفر و حمزه و آزاد مردی بنام حرَ و..... و از همه مهمتر خواهر رشید و با عصمتی بنام زینب {س} و یارانی 115 نفر به نوشته اندیشمند بزرگمرحوم سماوی در کتاب ابصار الین فی انصار الحسین{ع} ....یا مثلا حضرت علی {ع} با آن همه غریبی پشتوانه ای داشت بنام دخت الرسول {ص} ام السادات ، ام الحسنین صدیقه طاهره فاطمه الزهرا {س} مریضه ی علی که عالمی رو مریض خود کرد. یا امام حسن {ع} علی و فاطمه و حسین و ابوالفضل داشت. قاسم داشت و....اما مولای مهربونی ها {عج} چه کسی رو داره؟
وقتی به کلمه ی خداحافظ میرسم یاد سه وداع روحم رو پرپر میکنه. شاید برای همه تان اینگونه باشد. اولی وداع علی {ع} با یار 18 ساله اش (( اشکهام بی درنگ میریزن وقتی به وصیت مادرمون میرسم که فرمودند: پسر عموجان، یا علی {ع} دفنی بالیل و عسلنی بالیل.......................................
خیلی وداع سختی بود و جان و جانان در حال وداع... باعث خلقت زمین و زمان حال داشت در دل خاک جای میگرفت آن هم در اوج غریبی و اوج بی کسی.... ( و وقتی به این جا میرسم یاد روضه ای می افتم که مرحوم سید جواد ذاکر برامون خوند کنار بقیع که داغون میکنه هر شنونده ای رو (( ففدای پهلوی شکسته ات مادرم و فدای دست در راه علی {ع} و در راه اسلام شکسته ات و بواسطه ی آن قنوت های یک دستی ات. فدای مریضه ی علی که عالمی رو مریض خود کرد))
وداع بعدی و داع خواهر با برادراش هست. وداع زینب با حسین {ع} و ابوالفضل{ع}. وقتی داداش هاش داشتند میرفتند به میدان. شک ندارم که پشت سر هر دو برادرش داشت میگفت: ای ساربان آهسته ران کارام جانم میرود... وقتی پشت خیمه دستاشو گره زد به دور گردن برادر...
دادش منو تنها نزاری بین این همه دشمن, حسینم...
وداع سوم وداعیست کنار علقمه...
اون زمانی که مشک رو دختر نازدانه سه ساله؛ رقیه آورد، داد و با دلی شکسته و قلبی مالامال از اندوه بواسطه ی تشنگی خودش و برادر شش ماهه اش، گفت عمو داداشم تشنه است و تو سینه مادر شیری نیست. برای اصغرم و طفلان حرم آب بیار... بغض تو گلوی و اشک تو چشمهای پر از غیرت سقا موج میزد نه جلوی داداشش میتونست گریه کنه نه میتونست خودشو نگه داره... رقیه {س} رو تو آغوش گرفت و گفت: عمو من میرم و آب میارم دیگه گریه نکن فدای چشمهای معصومت...
تو فکرش، داشت تشنگی اطفال روحش رو عذاب میداد. رفت و با رشادت رسید به آب. دستانش را به اسمان گرفت و دعا کرد خدایا دستم بگیر تا شرمنده ی مولایم و نازدانه اش نشوم. دستانش رو پرکرد از آب، تا نزدیک لبهایش بالا آورد. همه ی مورخین و عاشورا نویسان نوشته اند که از شرم این که بادرش مولایش تشنه است آب را نخورد. اما من همیشه احساس میکنم چون رقیه {س} تشنه و ناراحت پاهای عمو رو گرفته بود که برامون آب بیار؛ عباس آب رو نخورد... مشک رو پر از آب کرد و داشت می اومد که آب رو برسونه به حرم. اما نابخردان از کمینگاهان خود بیرون آمده و دستش را قلم کردند. در آن هنگام خطاب به برادر فریاد زد: انا ابن علی المرتضی... یکباره دید مولایش دارد با صدائی حزین میگوید انا ابن فاطمه الزهرا (س). میدونید چرا مولا اسم مادرمون رو صدا زد عباس آروم شد و درد دستش یادش رفت؟
چون دید مولا داره حزین میگه که ای دست بریده من پسر دست شکسته ام...
وقتی مولا دوباره ندائی داد تا از سلامتی سقا مطمئن بشه. جوابی نیومد... مولا نگران شد و تو دلش آشوب بود.
خدا.........
تو دل عباس {ع} قیامت شرم برپا شد. چرا که مولایش صدایش میزنه و چون دست در بدن نداره مشک رو به دندون گرفته. توی دلش داره میگه خدا دنیام تیره و تار باد مولایم صدایم میکنه و نمیتونم جواب بدم...
اما آنوقت که تیر به مشک خورد، دیدند صدائی داره غم آلود میگه تیر به چشمم بزنید و اما مشک ر و نزنید... یکباره دیدند صدائی داره میاد : حسین {ع} برادرتو دریاب...
تو عالم معنا دید یه خانمی با چادر خاکی و قدی خم داره خون از چشم عباس {ع} پاک میکنه و میگه پسرم آروم باش داره زمزمه میکنه: من فاطمه ام ای گوزومون نوری ابالفضل (( من فاطمه ام ای نور چشمانم ابوالفضل))
وقتی ماجرای کربلا رو انسان میشنوه یا یادش می افته؛ پیش خودش میگه تا آخر عمرم یادم نمیره و همیشه به حال عاشورایش خواهم گریست...
براستی رواست به حال عاشورایش و از داغ کربلایش هر لحظه خون گریسته و دق کنیم به امید روزی که منتقم خون حسین {ع} بیاید...
چند دقیقه سکوت و بعد درد و دل با مولای مهربونمون:
میدونم که شما همبه یاد شیعیانتون هستید. راستی مولا چی میشه به خونه ی تاریک دل من هم قدم بگذاری و خودت بخواهی و کمکم کنی که خوب باشم و خوب بمونم. منتظر باشم و منتظر بمونم.
مثل همه عاشقهای گلچین شده ات... مثل همه ی حلقه ای ها...
پ ن 1: دوستای عزیزم ببخشید که مطلب بی ارزشم وقت باارزشتون رو گرفت و در ضمن تو حلقه باب شده که همه ی دوستان دست نوشته های ادبی میزارند تو حلقه که حقا بسیار زیبا و ملکوتی اند. حقیر رو به خاطر این سنت شکنی نیز حلال میکنید انشاالله. ما خود را در مقابل همه ی دوستان حلقه ای هیچ که هیچ از هیچ هم چیچ تر میدانیم و در آن نیز شکی نیست.
پ ن 2: حقیری و ضعف خط خطی کرده ام را به بزرگی و مهربانی دلهای حلقه ایتان می بخشید.
پ ن 3. بی تو ای صاحب زمان؛ بی قرارم هر زمان.
پ ن 4: دوستان بزرگوار ببخشید که طولانی شد. چون کم لطفی میدون کم نوشتن رو برای کربلا و عاشورا.
پ ن 5: در پی فرموده ی یکی از دوستان حتما هر سه ماجرای وداع را در سه پست جداگانه کامل شرح خواهم داد. ((البته با کسب اجازه از حضور استاد بزرگوارم فخرالسادات، شاهبال بلند پرواز عشق، کاتب خوش ذهن و اهل قلم شعر و دلنوشته ؛ سید و فرزند خلف حضرت صدیقه ی طاهره حضرت استاد حجة الاسلام والمسلمین حاج آقای واحدی << دامة برکاته و حفظ الله و مقامه>> و تمام عاشقان و منتظران حضرتش که در محضر عزیزان کسب فیض نموده و درس پس میدهیم.
پ ن 6: با اجازه ی دوستان این پست رو در غرفه ی بهشت برای تبلیغ حلقه نیز قرار دادیم.
صدای پای یار مهربان از ره می آید سرآمد غصه ی هجران یاران مهدی آمد
خدا داند که من جز آن صنم یاری ندارم به غیر از انتظار وصل او کاری ندارم
خدایا پرده بگشا ناز راز اندازه دارد بیا ای دلنواز من که ناز اندازه دارد
سر آمد عمر من ان دلبر رعنا نیامد دل مجنون زغم ویرانه شد لیلا نیامد
میگن یک خال زیبا بر رخ آن نازنینه کی آید چشم من آن خال زیبا را ببینه
به دنبالش بیابون در بیابون در نوردم خدا داند که من مجنن دل صحرا نوردم
دل من هر طپش در عشق او جان میسپارد مپندارد کسی لیلای ما مجنون ندارد