************** این سایت، هر هفته پنجشنبه یا جمعه ها به روز می شود. اسامی دوستانی که برای نوشتن مطلب در سایت اعلام آمادگی کرده اند در ذیل اعلام می شود. که هر هفته، هر نویسنده بر اساس نوبت داده شده، پست خود را ثبت می کند حاج آقا واحدی جناب شهيد گمنام جناب آقاي سيّد ياسين حسيني سركار خانم شكارچي سرکار خانم زهرا ياهو سركار خانم اعظم مولايي سركار خانم مرادي جناب آقاي مقدس زاده سركار خانم فرزانه
سلام بر همه دلهای منتظر حلقه ای... سلامی به وسعت انتظار عاشقان و دلدادگانش نثار قدوم مهربان و منجی اش... و قرائت دعای فرجی با دلی سراپا غرق در دلواپسی و دل منتظری وجود مصطفوی اش... و عرض ارادتی بس پایان ناپذیر به ساحت مقدسش و دل شکسته مادر هجده ساله اش... به مادری که در اوج بی حرمتی ها به او و خانواده اش ( همان خانواده ای که رسول خدا فرمود من قرآن و عترتم را نزد شما امانت می گذارم) گفت یا علی درست است بی حرمتی به من می کنند اما دست به شمشیر مبر. مگر یادت نیست به پدرم قول دادی که اسلام را نگهبان و پاسدار باشی حتی اگر حقت را غصب کردند؛ یا علی اگر نمی توانی ببینی که به من ظلم و بی احترامی می کنند و تحمل و صبر کنی؛ پسر عموجان دست به ذوالفقار مبر، ای امامم چشم هایت را ببند...
عرض ارادتی به محضر عمه ی غم کشیده اش... عمه ای که وقتی داشت از خانه ی پدرش با لباس عروسی خارج میشد ناگهان دیدند که زینب (س) سر بر درب نیمه سوخته گذاشته و دارد اشک میریزد. فضه جلو آمد گفت: خانم اگر دلت برای مادرت تنگ شده، نگران نباش چرا که خودم به جای زهرا (س) برایت دعای خیر می گویم(رسم است مادر عروس وقت خارج شدن عروس برایش دعای خیر می کند و روانه ی خانه ی داماد می کند)یا اگر برای نبود و هجرتش گریه می کنی برو سر مزارش گریه کن. و اگر عزیز دلم برای بی کسی ات گریه میکنی خودم به اتاق بخت می برمت. یا اگر برای ماجرای در و دیوار گریه میکنی که هیچ کس مثل من این صحنه را ندید، زینب وقتی مادرت بین درب و دیوار ماند صدایم زد وقتی آمدم دیدم هنوز خانم بین درب و دیوار است، خواستم درب را به جلو حرکت دهم تا خانم از پشت درب خارج شود صحنه ای دیدم که چگرم سوخت. همین که درب را جلو حرکت دادم دیدم خانم با صدای آهی همراه درب جلو کشیده شد ناگه دیدم که مسمار درب به سینه زهرا (س)... دید باز زینب(س) آرام نشد گفت پس چه شده است دخترم؟ دید زینب آرام می گوید فضه قسمت میدهم به عصمت مادرم ، به خانواده ی داماد بگو مرا از آن کوچه ای که مادرم سیلی خورد به خانه ی داماد نبرند...
چند لحظه ای سکوت و بعد:زخمه ای از جنس غم بر تار دل
سلام ای سبز مرد قبیله ی عشق سلام بر تو، آن دم که از مشرق لایزال طلوع میکنی تا سِرِّ خلقت آسمان و زمین باشی ! سلام بر تو که روز تجلی را بشارت دهنده ای و صبح خدا را مژده! سلام بر تو که اشراق ها را نور دیده ای و جهان را در خلسه ی حضور خود، معلق گذارده ای هر چند لحظه ای نگاه ولایتت را بر این گستره ی محتاج، دریغ نخواهی داشت! باز جمعه رسید و اشتیاق دلهای منتظر به بی نهایت. لحظه ها در هیجانی روح انگیز جریان گرفته اند. قرار است انتظارها به سر آید؟ قرار است مردی سبز قامت که معیار صبرها و عطش ها و ترازوی ایمان ها و اعتقادهاست آید. به زودی هستی به نقطه ی عطف خود میرسد، این را نفس های حبس شده در سینه گواهی می دهد. چه دلی است آن دل که در رونق ندبه ها و دعای فرج ها در جمکرانش یا محافل و مجالسش گذر کند و اسیر نشود چه کسی ژرفای این موهبت لایزال را درک خواهد کرد؟ چه کسی گستره ی این ارتفاء یقین را مجال تماشا خواهد یافت؟
مگر می شود در این دایره ی ظهور قرار گرفت و قرار نگرفت؟ گاه شکوفائی رسیده است. لحظه ی موعودی که مصطفی (ص) وعده اش کرده بود. لحظه ای که زمین ظرفیت درک منجی اش را یافته است و انسانها درکش کرده اند... چه کسی جز او شایسته مقام نجات بود و هست.وقتی پیش از خلقت آدم ، به حلول آسمانی اش مژده داده شده است. او می آید، ناجی می آید... می آید تا ورود نفس در رگ درختان را اذن دهد. می آید تا آمدنی ها را به تصوبر باور خاک بکشاند. سلام بر این آمدن شیوا. سلام بر این آمدنی که روزها و شب ها دلهای منتظری به وصالش چشم دوختند و عمرشان به انتظار طی شد و عاقبت به قلب خاک رفتند و بواسطه ی این انتظارشان از خاک به افلاک جایشان شد... دنیا گلستان خواهد شد. می آئی تا دنیا گلستان شود و باغ ها با بهاران پیمان بندند که همیشه بهاری بمانند. آفتاب از همه ی پنجره ها لبریز خواهد شد و نسیم بوسه بر پیراهن غنچه های معطر خواهد زد. پیله ها پروانه خواهند شد و پروانه ها پرواز...آه... فانوس های زمزمه روشن خواهند شد تا مرثیه ها را ترانه ی شادی و حضور و ظهور کنند و آوازش را به یاد پرندگان دهند. به خاطر جوی ها و رودها بسپارند که میشود دریاها را با ترانه ها شعر و آواز کرد. تو می آیی؛ توئی که بی شک دلیل خلقت حیاتی، چرا که همه ی آغازها به تو پایان؛ به تو ختم میشود. شک ندارم بلکه حتم دارم ه راهها سر به قدم های تو گذارده اند تا به مقصد برسند... مولای مهربانم و آقای سراسر نورم وقتی تو بیائی؛ عدالت معنی می یابد چرا ه عدالت را تو معنائی؛ ای خود عدالت. ای از عدالت هم عدالت تر. عدالت چیزی است که با تو معنی می شود. چرا که تنها توئی که سواد عدالت و اجرای آن را داری. و به نحو احسن عدالت را معنی می بخشی و اجراء. ای مجری عدالت، ای خود عدالت؛ ای عدل عدالت وقتی تو می آئی زمین آسوده می شود از جنگ و جدال ها و نیرنگ ها؛ وقتی تو می آئی زمین نفسی راحت می کشد در زیر سایه ی عدلت و عدالتت آسوده استراحتی خواهد کرد. استراحتی راحت از شر دموکراسی ها و بیانیه ها و قوانینی که باعث کشته شدن کودکان و زنان و مردمانی بی دفاع می شود. تو که قدم گذاری بر طوطیای دیده ی ما و بیائی، تنها قانون و دموکراسی و بیانیه اجرای عدالت الهی ست، که جاری خواهد شد. تو می آئی، توئی که مبارکی قدومت سر آغاز مساوات و عدل و دوستی در میان خلایق الهی ست. براستی که برازنده توست این فرموده ی الهی در کتاب آسمانی اش: «وَ نُریدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی اْلأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ». کی طلوع می کنی ای ماه نیمه پیدای منتظران؟ بوی خوش آمدنت در کوچه های جان پیچیده است ای عدالت گستر، ای منجی، ای سفینة النجاة ( حضرت صادق (ع) فرمودند همه ما امامان سفینة النجاة هستیم ولی سفینة الحسین (ع) اَسٌرَعَ وَ اُوٌسَعَ. * یعنی کشتی امام حسین (ع) هم سریعتر به مقصد میرسد و هم وسیعتر است) هر روز ماه سر از آسمان خم میکند و حسودانه و غبطه خوران تماشایت میکند. زمین نیز مثل آسمان دنبال یکرنگی ست و تنها توئی که عبور نسیم های رحمت را در سیاه خانه ی دلها میسر خواهی کرد. طلوع کن ای ماه نیمه پیدای منتظران تا سلسله ی جنّیان قلبمان، به طمأنینه یادت آرام گیرد. ای یلندای تاریخ. کدام دست به نشانی مهر تو اقتداء کرد و خالی فرو افتاد؟ به چکه باران های این روزها خیره میشوم و پنجره های انتظارت را مرور می کنم. تقویم های نیامدنهایتان بی شمارند و من در شعله های هر روزشان چشم به راه خاکستر می شوم. از جاده های مانده در مه، نشانی ات را پرسیده ام، از غروب های ممتد آدینه، از ندبه ها و توسل ها از جامعه ی کبیره ها و دعای فرج ها و عهد ها؛ از قطره شبنم های مطهر چکیده از چشم منتظری، از دستهای اقتداء کرده و دخیل بسته ی دختر بچه ای که دقایقی قبل دستان مهربان و گرم مادر بزرگ را گرفت و حق حق کنان به مسجد محله آمد و چادر گل گلی کوچکش را به سر انداخته و نماز برای فرج مولایی که قصه مهربانی اش را مادر بزرگ دیشب برایش پای تخت خوابش تعریف کرده بود می خواند تا بخواهد شفاعت مادر بیمارش را نزد خدا کند تا شیمی درمانی مادر جوانش تمام شود و مانند همه مادرها موی به سر داشته باشد تا دخترک وقت دلتنگی وقتی در آغوش مادر آرام میگیرد دلش را به زلف های پیچ و تاب مهربانی خورده ی مادر مهربانش گره بزند تا شاید لحظه ای خاطرش از سفر پدر به پیش خدا آرام گیرد. اما افسوس گویی هیچ یک رد پایت را تجربه نکرده اند. و شاید هم تجربه کرده اند و نمی دانند. ای مسافر موعود آی و این استگاه بی چمدان را پر از هیاهو کن. صدایمان کن وقتی مجروح و خسته از گردنه های برفی منتظر؛ پائین می آئیم. قلب حقیرمان و نفس خسته مان را در یاب در حجم این همه ظلمت و تاریکی. آفتاب مهر نگاه روشنت را بر مزارع بی محصول و خشکیده ی قلب هیچمان بگستران و بارورمان گردان. ای که طلوعت و آمدنت دیوارها را فرو میریزد و شعله های خشمت دامن هر چه سیاهیست میگیرد. وقتی بیآئی و جمعه ی موعود را قدم بگذاری، این چشم های ماست که فرش قدوم تو و سربازان راستینت خواهد شد. نه هر کسی که خودش خود را سرباز نامی یا گمنام تو می نامد بلگه آن سربازانی که خود مهربانت گزیده ای و تربیت. آن روز هر آن چه بغض مچاله در گلو داریم، بر خیابان های آمدنت جاری میکنیم. از روزهائی که بی تو بودیم می گوئیم و بادهای مسمومی که باورمان را شکسته و ضعیف می خواستند. از ابرهائی که مدام باریدند و خورشیدی که طالع نمی شد. با تو از آتش این همه ظلم می گوئیم؛ و ترازوی تاریسته ی عدالت. با تو زمزمه ی خاکستریمان را فریادی سرخ؛ به آتش می کشد. می آئی و ما سپیده دمان را سلام خواهیم گفت با لبخندی که آسمانها را می شکوفاند. قرنهاست که دیوار کعبه منتظر است تا تیه گاه مردی باشد ه با باران آمدنش این خاک سراپا عطشناک را سیراب میند و بر قلبها و چشم های زخم دیده مرهم می نهد. تو واهی آمد با سیصد و سیزده مرد طلایه دار آفتاب مهربانی؛ تا همه ی انسان را از تیرگی های توان فرسا برهاند. و آنگاه او را به خورشید برساند و قله های سپید و یکرنگی ها سکنی بخشد. روح زمین گیرش را بر بال همای سعادت بنشاند؛ تا بشر برای نخستین بار به ادراک پرواز در اوج انسانیت برسد و نمونه ای از بهشت گمشده اش را در همین کره ی خای بیاید. آن روز بشر گلپوش ترین بهار را تجربه خواهد نمود و پر شکوفه ترین فصل تاریخ را... آه ای پسر مادر پهلو شکسته ام ؛ چقدر دلهای شیعیان لرزید آنگاه که به آخرین سفیرت نویساندی ای علی ابن محمد سمری! (( یا سیمری)) تا شش روز دیگر از دنیا بار سفر بسته ای و شخصی را به جانشینی ات برمگزین به تحقیق غروب کبری واقع شد و ظهوری نخواهد بود تا آنگاه که رب الارباب رخصت دهد. با این همه مولای خوبم:
از دست غیبت تو شکایت نمیکنم *** تا نیست غیبتی ندهد لذتی حضور
ای ساحل سبز امید، چه زیبا موج می زنی. تو بزرگتر از آن هستی که یکبار به دنیا آمده باشی. ما هز جمعه انتظار تولد دوباره ات هستیم. ای بهانه ی هر تولد
راستی مولای مهربانم کدام آدینه به همه ی آدینه ها خواهد بالید؟ مولای خوبم ما عشقت را در دانشگاهی آموختیم که برای شهریه اش جوانیمان را دادیم و بسی خرسندیم از این دانشگاه و شهریه اش...
پ ن.1- ببخشید خیلی طولانی شد. پ ن 2 - از استاد ارجمند جناب واحدی و دیگر سادات به خاطر نقل از شهدت مادر مظلوممان طلب حلالیت دارم. پ ن 3 - به خاطر غیبتم در هفته گذشته صمیمانه عذر خواهی می کنم. پ ن 4 - در پایان دعای فرج و صلواتی برا ی ظهور حضرتش فراموش نشود. پ به همکاری و نقل