************** این سایت، هر هفته پنجشنبه یا جمعه ها به روز می شود. اسامی دوستانی که برای نوشتن مطلب در سایت اعلام آمادگی کرده اند در ذیل اعلام می شود. که هر هفته، هر نویسنده بر اساس نوبت داده شده، پست خود را ثبت می کند حاج آقا واحدی جناب شهيد گمنام جناب آقاي سيّد ياسين حسيني سركار خانم شكارچي سرکار خانم زهرا ياهو سركار خانم اعظم مولايي سركار خانم مرادي جناب آقاي مقدس زاده سركار خانم فرزانه
دلتنگ بود .. دلش هوای دیدن داشت ... هر وقت دلتنگی بیتابش می کرد، دلش را می فرستاد به آن حوالی و با او راز و نیاز می کرد ... اما دل ِ تنگ گاهی منطق سرش نمی شود ... وقتی تنگ می شود و هوای دیدن کبوترهای سفید را می کند ... وقتی بهانه عطر رواقها بی تابش می کند ... وقتی برای لحظه ای دیدن آن صحن طلایی بی قرار می شود .. گاهی که دچارتر می شد و عاشق تر، از آنانی که راهی کوی دوست بودند می خواست سلامش را برسانند .. و چقدر دلش آب تر می شد وقتی برایش تعریف می کردند ... یک روز بی آنکه بداند چگونه، بی آنکه نقشی داشته باشد راهی شد ... آه که چقدر این راه طولانی، طولانی تر شده بود .. در دلش زمزمه می کرد ... تمام آرزوهایش را، خواسته های کوچک و بزرگش را ... تا اینکه رسید به خیابان بهشت ... از دور گنبد طلایی و گلدسته ها را که دید اشک امانش نداد ... انگار هیچکس را نمی دید و می رفت ... فقط به روبرو نگاه می کرد ... اذن دخول را با بغضی شکسته شده و اشکهایی که صورتش را تر کرده بودند خواند .. شنیده بود که هرگاه موقع خواندن اذن دخول، اشکی از چشم جاری شود، یعنی راهت داده اند .. یعنی اجازه یافته ای به آن سرای نورانی وارد شوی .. و او اینک این اجازه را داشت .. وقتی روبروی صحن طلایی رسید .. ایستاد .. آرامشی عجیب تمام وجودش را پر کرده بود .. خواسته های دنیایی یادش رفت ... او دلتنگ این آرامش بود ... دلش شانه هایی امن می خواست و دستانی گرم که پناهش دهند ... و حالا قرار گرفته بود ... انگار نگاه های مهربان ِ امام مهربانی ها را می دید .... السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ...