عنوان خبر: پرواز دل به سمت دروازه هاي ملكوت
(شاخه: زهرا مرادی)
ارسال شده توسط shamim yas-13
پنجشنبه 8 بهمن 1388 - 19:55:13


سر در گريبان و بي هيچ كلامي، چشم بر اين دارم كه آفتاب مهرت كمي بر آيد، مي خواهم در عطر شب بوها وضو بگيرم و دست خويش را در زمزم ياد

تو شستشو دهم. سرم را به سوي گلدسته هاي بلند صدا چرخاندم، اين صدا طور ديگري مرا در جذبه خويش حل كرده است... گوش كن! صداي اذان

مي آيد، صدايي از جنس باران... صداي اذان كه مي آيد انگار آسمان پرستو ها را فرا مي خواند و قو ها را به دل كندن از بركه دعوت مي كند تا جز به

بيكرانگي رحمتت به چيزي نيانديشند و دريچه هاي شب آلود ذهن خود را رو به نور آگاهي تو بگشايند...

گوش كن! گلدسته ها چه مي گويند؟
« الله اكبر» خدا بزرگتر است، بزرگتر از هر چه عشق، هر چه انتظار، هر چه رنج، بزرگتر از همه ي آرزو ها و

خواسته هاست، بزرگتر از همه ي مشكل ها و نشدن هاست ...

اي مهربانم! اين صداي يگانگي توست
كه آسمان را مي شكافد و طنين اش كائنات را بيدار مي كند. صداي باران معنويت مي آيد. سجاده ي نور

مي گسترانم به سوي روشن ترين قله ي دنيا، يك خيال آرام در آشفتگي روحم رخنه مي كند. جوانه ي آرامش در فضاي دلم سبز مي شود. حجم

محدود سينه را مي شكافد و تا آسمان بالا مي رود.

اي مهربانم! از تو مي خواهم آنگاه كه نماز مي خوانم ؛ به موسمي رجعت كنم كه از آن دور مانده ام و در طلبش در كوچه پس كوچه هاي بن بست

سرگردانم. از تو مي خواهم آنگاه كه نماز مي خوانم؛ به حقيقت تكبيرة الاحرام برسم و در ركوعم جلوه ي عظمت و در سجودم مقام فقير خويش را

در برابر غناي مطلق تو باز يابم.

اي مهربانم! از تو مي خواهم آنگاه كه نماز مي خوانم ؛به بانگ الرحيل فرشتگان مقربت پاسخ گويم و در بارگاه قدسي رحل اقامت افكنم. از تو

مي خواهم  آنگاه كه نماز مي خوانم؛ در باورم نور وجودت بتابد و مطمئنم اگر نور تو را باور كنم لحظه هاي زيستنم زيباتر خواهد شد.

ذكر خدا باز هم تلاطم هياهوي درياي دلم را آرام كرده است و زير لب مي گويم:

اي مهربانم! قلبم تشنه ي نور و عشق توست، فكر و آرزو هايم بوي عشق تو را مي دهد،معبود من! تو بي نيازي و من نيازمند، تو سرا پا نازي و من

سرا پا نياز، اي شمارنده ي تپش هاي قلبم، و اي باخبر از لغزش هاي خفيف دلم! كاستي ها و نقصان نمازم را به لطف و فضل بي پايانت بپوشان و

آن را مقبول درگاه بي نيازت بگردان...

اي مهربانم! اين لحظات شيرين را از من مگير كه من به گفتگوي عاشقانه با معبودم عادت كرده ام ، مي دانم كه صدايم را مي شنوي و از اسرار دلم

آگاهي داري ، اين تقرب و نزديكي را از من بپذير...

اي مهربانم! عاشقانه مي گويم: دوستت دارم .... خواب من و قرار من.... بي تو به سر نمي شود...


يك الف بعد هم سه تا نقطه؛


مولاي سراسر نورم! نمي دانم كه صداي لطيف تو را كي شنيده ام كه اين چنين مجنون  كوي تو گشته ام. مولا جان! اين نفس هاي خسته دوران را

درياب...ديري است رنگ خورشيد را نديده ايم، همه جا تاريك و  ظلماني است، فضاي غبار آلودي است، يلداي غريبي است.

گل نرگسم! تقويم انتظارم پر از
جمعه هاي خط خورده است، امّا نه... گمان نكني از انتظار خسته شدم. هر روز هفته به انتظار جمعه ام و هر

جمعه به انتظار تو نفس مي كشم.

مولا جان! هر غروب جمعه كه تو را نبينم، گل هاي نرگست را با همان دستان خسته، با اشك هاي بي صدا بر سجاده ي كوچكم پرپر مي كنم كه اميد

آمدنت  را تا جمعه اي ديگر با هر سجده ي خويش بيشتر احساس كنم...

پيداي پنهانم!  به كوي عاشقانت يكدم گذر كن...







این خبر از طرف حلقه
( http://halghehh.ir/news.php?extend.41 )


زمان بازسازي صفحه :0.0334 ثانيه, 0.0034 براي هر جستجو .